تبلیغات
فراسوی علم - مطالب ابر خاطرات
سلام خدمت شما همکاران گرامی و تمامی کاربران عزیز فراسوی علم.
فکر کنم همه دانش آموزان دوره اول متوسطه آقای عباسی را بشناسند بزرگ مرد عربی کشور و مدیر سایت پیام نسیم.
ایشون خیلی به حضرت حافظ علاقه دارند حتی اسم سایتشون هم اسم یکی از اشعار حافظ است.
ایشون لطف کردند و یک تافل هم برای ما زدند که ذوق بیش تری پیدا کردم برای کار بر روی وبلاگ.
شعری که برای من آمد این بود:

خوش است خلوت اگر یار،یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
****
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه بر او دست اهرمن باشد
****
روا مدار خدایا که در حریم وصال
رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد
****
همای گو مفکن سایه شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
****
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
****
هوای کوی تو از سر نمی رود،آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد
****
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چون غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد

جناب عباسی سپاس واقعا زیبا بود.
حالم خیلی خوب شد با این شعر حافظ مخصوصا بیت آخر خیلی حالم را خوب کرد



طبقه بندی: دل نوشته، خاطرات،
برچسب ها: دل نوشته، خاطرات، پیام نسیم،

تاریخ : چهارشنبه 28 مرداد 1394 | 02:47 ب.ظ | نویسنده : اکرم داداش | نظرات
با خودم نشتسه بودم و فکر می کردم که یکدفعه خاطرات 25 سال پیش یادم آمد

آن موقع که در خوانسار درس می دادم.چه خاطرات خوشی بود

در فصل پاییز برگ های درختان ریخته می شد و در راه مدرسه پایت را روی برگ ها می گذاشتی،صدایی که از برگ ها در می آمد زیبا بود.صدای زندگی می داد،صدای عاشقی می داد،یادش بخیر



در فصل زمستان روزی نبود که برف نیاید،راه مدرسه ی که می رفتم شیب داشت و همیشه لیز می خوردم
هییییی!!!یادش بخیر،آن موقع زندگی جریان داشت.صبح ها از صدای مرغ ها و خروس ها از خواب بیدار می شدم،همچین که چشمانم باز می شد بوی نان تازه هوش و هواس مرا می بورد.چه نان هایی بود،چه سرشیر ها و چه کره هایی و چه زیبا بود منظره برفی.در آن جا می شد زندگی را پیدا کرد.





فصل بهار را بگو!!!!به نظرم قلم از توصیف آن همه زیبایی ناتوانست!!بعد از آن که درس را می دادم با بچه ها بیرون می رفیتم،می رفتیم روی تپه ها،تپه هایی که همانند نقاشی های بچگیمان بود یکیشان بلند و یکیشان کوتاه و همه ی آن ها سبزه ها سبز بودند
در طول مسیر پیچک های صورتی را می دیدی که مانند حلقه های زنجیر در هم پیچده بودند.واییی که چه قدر زیبا بود
انگار کسی هم این ها را نقاشی کرده بود!!!!!
آن جا علاوه بر درس ریاضی و فیزیک درس چگونه زیستن،چگونه مردن،چگونه لذت بردندن و آزادی را به بچه ها می دادم. در طول مسیر بچه ها سرکه می آوردند و با بعضی گیاهان که اسمش را یادم نیست می خوردیم
به که چه قدر خوشمزه بود!!!طعم زندگی می داد!زندگی ساده و به دور از تجملات.
به رود ها می رسیدیم انگار کسی با مداد آبی پر رنگ،رود را رنگ کرده بود.



در آن جا بدی ها را ضرب می کردیم و خوبی ها را تقسیم


حاظرم هر کاری بکنم تا دوباره به آن دوران شیرین باز گردم!


یادش بخیر چه خاطراتی داشتم......



طبقه بندی: خاطرات،
برچسب ها: خاطرات، دانش آموزان، خوانسار،

تاریخ : جمعه 1 اسفند 1393 | 12:14 ب.ظ | نویسنده : اکرم داداش | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.