الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنْ المتمسکین بِوَلَایَةِ امیرالمومنین وَ الائمة الْمَعْصُومِینَ عَلَیْهِمُ السَّلَامُ

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


دین، چیزی کم داشت و فاصله ‏اش تا کامل شدن، علی (ع) بود،وقتی دستان محمد (ص)و علی(ع)در آسمان اوج گرفت و به هم رسید،برکه کم‏ جان غدیر،اشک شوق جاری کرد،غدیر، همه ی همهمه‏ ها را می‏ شنید: «بیعت می‏ کنیم با دل‏های خود و جان‏های خود و دست و زبان خود...»

گیسوان بلند نخلستان‏ها در هوای علی(ع)وزیدن گرفت،گل از روی گل شکفت و دل‏ های خسته و بی‏ رمق روزگار،سرشار از شادمانی شد...ولایت بازوی علی (ع) را گرفت و بالا برد...

آسمان، هم‏پای او قد کشید. سروها، خودشان را بالا کشیدند،نسیم، در گوش آسمان زمزمه می‏ کرد

«هر کس من پیشوای اویم، علی (ع)پیشوای اوست»

...جبرئیل فرود آمد. بوی خوش پیامش، زمین را عطرآگین کرد،خدا او را با عهد بزرگی فرستاده بود؛ عهد ولایت،آری هیچ‏ گاه زمین بی‏ حجت نمی‏ ماند...

خجـــــسته باد پیــــوند«نبــــــوت» و «امـــــامت»




20 مهر روز بزرگداشت،حضرت لسان الغیب *حافظ*مبارک!

«چقدر غزل هایت در من رواج دارد!»

Avazak.ir 03 قرار دادن آویزهای زیبا در وبلاگ 1آرامگاه حافظ Avazak.ir 03 قرار دادن آویزهای زیبا در وبلاگ 1

«کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد          هرکه اقرار بدین حسن خداداد نکرد»

ای «حسن خداداد»! من بارها تو را اقرار کرده ام، که واژه هایت، از پس قرن های دور، دستم را به آسمان وصله زده و با کلام تو،من در تمام لحظه ها قد کشیده ام.اقرار کرده ام که وقتی غزل های تو به گوشه گوشه ی خلوت هایم سر می زنند، خدا بر من زیباتر می نگرد و اشک ها، ادامه هستی ام می شوند.اقرار می کنم که با سروده های تو ، آتشفشان های همیشه ی مسلمانی را از نو متولد می شوم. چقدر می شود با تو غریبی نکرد و از تمام بغض های کز کرده زندگی، قصه گفت!

چقدر می شود در سایه نفس های تو،به ملکوت پروردگار،پناه برد! و تو چقدر در ایمانِ نوسفرِ من رواج داری! غزل هایت چقدر در من رواج دارد!...تو را می شناسم و نمی شناسم،با دهانی که اشارت گویِ راز و رمزهای نهانی ست؛ با دلی گویا و خموش، بر طاقچه همیشگی خلوت من نشسته ای و تمام لحظه هایم را نظاره می کنی...بی قراری ها و دل دل زدن هایم،اشک های گاه و ناگاهم، انتظارهای عاشقانه و اندوه های دل فرسایم... همه را دیده ای... همه را با تو گفته ام...

تو را خوب می شناسم... بارها در کوچه پس کوچه های کنایات و اشارات رندانه ات دویده ام و گاه، سردرگم و مبهوت، به نا کجا رسیدم و گاه، ره یافته و به جواب رسیده، سر از اجابت و مژده های شکرین و بیت هایی امیدوار درآورده ام.آری! تو را می شناسم و نمی شناسم...با یاد کلک خیال انگیزت...آنجا که شورِ کلام تو، «نفس باد صبا» را «مشک فشان» کند؛ آنجا که هر دلِ عاشقی، «از دور بوسه بر رخ مهتاب می زند»«ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان»تو نامحرمِ این دلدادگیِ دیرینه نیستی. دستم را بگیر و مرا به «تماشاگه راز» ببر؛ همانجا که «عرشیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند»و «دست افشان غزل می خوانند»رازهای نهان را در من جاری کن،تا از «فراز و نشیب بیابان عشق»نهراسم و در صحرایی که به شوق کعبه قدم خواهم زد،از سرزنش های «خار مغیلان»، پروا نکنم... تا بیاموزم که «نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست»تا یقین کنم «هیچ راهی نیست کان را نیست پایان...»و آن گاه، دور مانده از تردید و سراب و فریب، با دلی لبریز امید و سودای عافیت، «دست از طلب ندارم، تا کام من برآید»...



منبع زنگ انشا


برچسب ها: مناسبت ها، عید غدیر،

تاریخ : دوشنبه 21 مهر 1393 | 12:02 ق.ظ | نویسنده : اکرم داداش | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic